X
تبلیغات
Chemistry

دید کلی

در شیمی معدنی ترکیباتی وجود دارند که در آن اتم مرکزی حداقل با یک پیوند داتیو با گروه اتمهای اطراف خود (لیگندها) ارتباط برقرار می‌کند. در‌ این ترکیبات اتم مرکزی گیرنده جفت الکترون می‌باشد، چنین ترکیباتی را کمپلکس یا ترکیبات کئوردیناسیونی می‌نامند. اتم مرکزی در این ترکیبات معمولاً دارای یک حفره الکترونی می‌باشد که می‌تواند الکترونهای جفت نشده لیگند را بگیرد و یک پیوند کووالانسی-کئوردیناسیونی ، (داتیو) تشکیل دهد.

کمپلکسهایی که در آنها انتقال الکترون می‌تواند در تشکیل پیوند نقش بسزایی داشته باشد کمپلکسهای دهنده - گیرنده می‌نامند. اکثر عناصر
جدول تناوبی اعم از فلزات گروه اصلی ، فلزات گروه واسطه و غیر فلزات می‌توانند کمپلکس تشکیل دهند.

تاریخچه

تا سال 1913 ساختمان کمپلکسها مشخص نشده بود اما در این سال آلفرد ورنر پدر شیمی کوئوردیناسیونی نظر خود را در مورد ساختمان کمپلکسها اعلام کرد و این در حالی بود که هنوز ساختمان الکترونی اتم مشخص نشده بود. قبل از ورنر دانشمندی به نام یورگنسون برای برخی از کمپلکسها ساختارهایی تعیین کرده بود که با اعلام نظریه ورنر اشتباه بودن این ساختارها مشخص شد.

ورنر به دلیل مطالعاتی که روی کمپلکسهای هشت وجهی ، مسطح مربعی و چهار وجهی انجام داد و بنیانگذار
شیمی کوئوردیناسیون شد، جایزه نوبل شیمی را در سال 1913 دریافت کرد.

نظریه ورنر

هر اتم دارای دو ظرفیت می‌باشد. ظرفیت اصلی و ظرفیت والانس فرعی ، بنابراین لزومی ندارد که فقط به اندازه ظرفیت اصلی یک اتم ، اتمهای دیگر به آن وصل شود بلکه بعد از پر شدن ظرفیت اصلی که فضای کئوردیناسیونی داخلی را تشکیل می‌دهد. اتمها می‌توانند به ظرفیت فرعی یا فضای کئوردیناسیون خارجی که نشانگر عدد اکسیداسیون اتم مرکزی است، وارد شوند.

تا قبل از اینکه ورنر این نظریه را اعلام کند دانشمندان در تعیین ساختمان ترکیباتی مانند اختلاف نظر داشتند. این ترکیب یک ترکیب یونی است و کلرها در آب به راحتی یونیزه می‌شود. اما آمونیاک ها به آسانی جدا نمی‌شوند مگر اینکه ترکیب در اسید قوی جوشانده شود. یورگنسون اولین ساختمان را بر این ترکیب به صورت زیر پیشنهاد کرد.

عکس پیدا نشد


اما ورنر این ترکیب را یک یک ساختمان هشت وجهی پیشنهاد کرد که اتم کبالت در مرکز و آمونیاک ها با شش پیوند هم اندازه در اطراف و یونهای کلر هم در فضای کئوردیناسیون خارجی حضور داشتند.

لیگند

دسته‌ای از اتمها که باهم هستند و یکی از اتمها می‌تواند جفت الکترونش را در اختیار اتم دیگر قرار دهد. لیگند ممکن است یک ترکیب خنثی یا یک آنیون باشد.

انواع کمپلکس

کمپلکسهای ورنر یا کلاسیک

ترکیبات کوئوردیناسیونی که در آنها فلز مرکزی با حالت اکسایش +2 یا بالاتر توسط اتمهای غیرکربن کئوردینه شده‌اند کمپلکسهای ورنر یا کلاسیک نامیده می‌شوند (این نامگذاری به خاطر مطالعات ورنر در شیمی کئوردیناسیون انجام شده است.).

کمپلکسهای آلی فلزی

در این کمپلکسها فلز مستقیماً با کربن پیوند تشکیل می‌دهد. در این ترکیبات فلز در حالت اکسایش پایین خود مانند 2- و 1- و 0 و 1+ می‌باشد.

کمپلکسهای کلاستر یا خوشه‌ای

در این ترکیبات اتم مرکزی گروهی از فلزات می‌باشند که باهم پیوند تشکیل داده‌اند. مانند که اتمهای آهن در گوشه‌های یک مثلث جای گرفته‌اند و گروههای کربونیل در اطراف آنها پیوند تشکیل می‌دهند.

عدد کوئوردیناسیون

تعداد اتمهایی که اتم مرکزی را در اولین قشر کئوردیناسیون ، کئوردینه کرده‌اند عدد کئوردیناسیون می‌گویند. عدد کئوردیناسیون هر ترکیب مشخص کننده ساختمان آن ترکیب می‌باشد. رایج‌ترین عدد کئوردیناسیون در کمپلکسها عدد 6 و بعد از آن 4 می‌باشد.

عوامل مؤثر درتشکیل کمپلکس

  1. لیگند مهمترین عامل در تشکیل کمپلکس می‌باشد. نوع لیگند ، اندازه لیگند و تعداد لیگند در پایداری کمپلکس‌ها تأثیر فراوان دارد.

  2. عامل دوم در تشکیل کمپلکس نوع فلز مرکزی می‌باشد.

انواع لیگند

  • لیگندهای یک دندانه:فقط دارای یک اتم کئوردینه کننده است. هالیدها ، نیترات ، انواع آمینها ، سولفات و از مهمترین لیگندهای یک دندانه هستند.

  • لیگندهای چند دندانه:این لیگندها دارای یک یا چند اتم کئوردینه کننده هستند. این لیگندها کمپلکس‌های پایدارتری ایجاد می‌کنند و به کی سیلت یا شلاته کننده‌ها معروفند. یک کمپلکس می‌تواند به صورت آنیونی ، کاتیونی یا خنثی باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 21:52  توسط پرنیان  | 

 

Before the nineteenth century, chemists generally believed that compounds obtained from living organisms were too complex to be synthesized. According to the concept of vitalism, organic matter was endowed with a "vital force". They named these compounds "organic" and directed their investigations toward inorganic materials that seemed more easily studied.

During the first half of the nineteenth century, scientists realized that organic compounds can be synthesized in the laboratory. Around 1816 Michel Chevreul started a study of soaps made from various fats and alkalis. He separated the different acids that, in combination with the alkali, produced the soap. Since these were all individual compounds, he demonstrated that it was possible to make a chemical change in various fats (which traditionally come from organic sources), producing new compounds, without "vital force". In 1828 Friedrich Wöhler produced the organic chemical urea (carbamide), a constituent of urine, from the inorganic ammonium cyanate NH4CNO, in what is now called the Wöhler synthesis. Although Wöhler was always cautious about claiming that he had disproved the theory of vital force, this event has often been thought of as a turning point

In 1856 William Henry Perkin, while trying to manufacture quinine, accidentally manufactured the organic dye now known as Perkin's mauve. Through its great financial success, this discovery greatly increased interest in organic chemistry.

The crucial breakthrough for organic chemistry was the concept of chemical structure, developed independently and simultaneously by Friedrich August Kekulé and Archibald Scott Couper in 1858. Both men suggested that tetravalent carbon atoms could link to each other to form a carbon lattice, and that the detailed patterns of atomic bonding could be discerned by skillful interpretations of appropriate chemical reactions.

The history of organic chemistry continued with the discovery of petroleum and its separation into fractions according to boiling ranges. The conversion of different compound types or individual compounds by various chemical processes created the petroleum chemistry leading to the birth of the petrochemical industry, which successfully manufactured artificial rubbers, the various organic adhesives, the property-modifying petroleum additives, and plastics.

The pharmaceutical industry began in the last decade of the 19th century when the manufacturing of acetylsalicylic acid (more commonly referred to as aspirin) in Germany was started by Bayer.The first time a drug was systematically improved was with arsphenamine (Salvarsan). Though numerous derivatives of the dangerous toxic atoxyl were examined by Paul Ehrlich and his group, the compound with best effectiveness and toxicity characteristics was selected for production

Although early examples of organic reactions and applications were often serendipitous, the latter half of the 19th century witnessed highly systematic studies of organic compounds. Beginning in the 20th century, progress of organic chemistry allowed the synthesis of highly complex molecules via multistep procedures. Concurrently, polymers and enzymes were understood to be large organic molecules, and petroleum was shown to be of biological origin. The process of finding new synthesis routes for a given compound is called total synthesis. Total synthesis of complex natural compounds started with urea, and increased in complexity to glucose and terpineol. In 1907, total synthesis was commercialized for the first time by Gustaf Komppa with camphor.Pharmaceutical benefits have been substantialFor example, cholesterol-related compounds have opened ways to synthesis complex human hormones and their modified derivatives. Since the start of the 20th century, complexity of total syntheses has been increasing, with examples such as lysergic acid and vitamin B12

Biochemistry has only started in the 20th century, opening up a new chapter of organic chemistry with enormous scope. Biochemistry, like organic chemistry, primarily focuses on compounds containing carbon

 

Organic chemistry is a subdiscipline within chemistry involving the scientific study of the structure, properties, composition, reactions, and preparation (by synthesis or by other means) of carbon-based compounds, hydrocarbons, and their derivatives. These compounds may contain any number of other elements, including hydrogen, nitrogen, oxygen, the halogens as well as phosphorus, silicon, and sulfur.

Organic compounds form the basis of all earthly life. They are structurally diverse. The range of application of organic compounds is enormous. They either form the basis of, or are important constituents of, many products including plastics, drugs, petrochemicals, food, explosive material, and paints.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 21:41  توسط پرنیان  | 


The atom is a basic unit of matter that consists of a dense central nucleus surrounded by a cloud of negatively charged electrons. The atomic nucleus contains a mix of positively charged protons and electrically neutral neutrons (except in the case of hydrogen-1, which is the only stable nuclide with no neutrons). The electrons of an atom are bound to the nucleus by the electromagnetic force. Likewise, a group of atoms can remain bound to each other by chemical bonds based on the same force, forming a molecule. An atom containing an equal number of protons and electrons is electrically neutral, otherwise it is positively or negatively charged and is known as an ion. An atom is classified according to the number of protons and neutrons in its nucleus: the number of protons determines the chemical element, and the number of neutrons determines the isotope of the element

Chemical atoms, which in science now carry the simple name of "atom," are minuscule objects with diameters of a few tenths of a nanometer and tiny masses proportional to the volume implied by these dimensions. Atoms can only be observed individually using special instruments such as the scanning tunneling microscope. Over 99.94% of an atom's mass is concentrated in the nucleus with protons and neutrons having roughly equal mass. Each element has at least one isotope with an unstable nucleus that can undergo radioactive decay. This can result in a transmutation that changes the number of protons or neutrons in a nucleus. Electrons that are bound to atoms possess a set of stable energy levels, or orbitals, and can undergo transitions between them by absorbing or emitting photons that match the energy differences between the levels. The electrons determine the chemical properties of an element, and strongly influence an atom's magnetic properties. The principles of quantum mechanics have been successfully used to model the observed properties of the atom

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 21:41  توسط پرنیان  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:6  توسط پرنیان  | 

مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد
مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته
سوار اتومبیلش شد و رفت

 

روزی خداوند تصمیم گرفت که بیاید روی زمین
روزی خداوند تصمیم گرفت که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمامگاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تابرایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با دههزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگیکنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینهاش شد و به سفر خود ادامه داد.
.
.
.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروسشهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم اززندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت .
.
.
.
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرودآمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعتخراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آنبزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

 

یک زوج در اوایل 60 سالگی
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن
، ولی پری ها مونث هستن

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .

کشيش پيش خود گفت : � من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد .�

اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :
خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد






 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:30  توسط پرنیان  | 

مقایسه دانشگاه با فیلم ها
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
استاد دانشگاه = گاو
رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:12  توسط پرنیان  | 

نمره 20
در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند که : "کم گوی و گزیده گوی چون در"

 

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم
مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:8  توسط پرنیان  | 

3Jokes Love1

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم، در کنارِ هر که هستم
نقش سنگم، سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا، که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم، بُوَد ز یاد او نشانی
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:45  توسط پرنیان  | 

 axduoni.blogfa

 خواب ديدم خواب اينکه مرده ام         خواب ديدم خسته و پژمرده ام
روي من خروارها از خاک بود               واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت                  قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود                 غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هيچ کس يارم نبود           زان ميان يک تن خريدارم نشد
هر که آمد پيش حرفي راند و رفت       سوره ي حمدي برايم خواند و رفت
نه رفيقي نه شفيقي نه کسي           ترس بود و وحشت و دلواپسي
ناگهان از راه رسيدند دو ملک               تيره شد در پيش جشمانم فلک
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست           آن يکي فرياد زد رب تو کيست
در ميان عمر خود کن جستجوي          کارهاي نيک و زشت خود بگوي
ما که ماموران حي داوريم                 اينک تورا سوي جهنم مي بريم
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود            دست و پايم بسته در زنجير بود
غرق اندوه و تالم دل فکار                مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد              از جنان در هاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان                   نور پيشانيش فوق کهکشان
بر سرش دستار سبزي بسته بود     نور حق در چهره اش تابيده بود
در قدوم آن نگار مه جبين                پيش پاي حضرت عشق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند        بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتند اين زمزمه      آمده اينجا حسين فاطمه
سوي من آمد مرا شرمنده کرد      مهربانانه به رويم خنده کرد
گفت آزادش کنيد اين بنده را          خانه آبادش کنيد اين بنده را
اين که اينجا اين چنين تنها شده     کام او با تربت من واشده
مادرش او را به عشقم زاذه است   گريه کرده بعد شيرش داده است
اين که مي بينيد در شور است و شين  ذکر لالا ئيش بوده يا حسين
اسم من راز و نيازش بوده است         خاک من مهر نمازش بوده است
اينکه در پيش شما گرديده بد              جسم و جانش بوي روضه مي دهد
پرچم من را به دوشش مي کشيد    پا برهنه در عزايم مي دويد
سينه چاک آل طاها بوده است        چاي ريز هيئت ما بوده است
بارها لعن اميه کرده است              خويش را نذر رقيه کرده است
حرمت من را به عالم پاس داشت     ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم کفن کرده به تن              روز تاسوعا شده سقاي من
تا که دنيا بوده از من دم زده              او غذاي روضه ام را هم زده
گريه کرده چون براي اکبرم                 با خود اورا نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است           او بسوزد صاحبش شرمنده است(يعني خدا)
در مرامم نيست او تنها شود                 باعث خوشحالي اعدا شود(يعني دشمنها)
در قيامت عطر و بويش مي دهم           پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت                      مي شود همسايه من در بهشت
آري آري هر که پا بست من است  نامه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:31  توسط پرنیان  | 

چه دوری وقتی کنار تو نشسته ام وبه ازروهای خفته ام فکر می کنم...

چه نزدیکی وقتی فرسنگها از توفاصله گرفته ام ودرمیدانچه قدیمی با میوه های کال حرف می زنم...

اتاقم پراز باران می شود وقتی رویاهایم رافراموش می کنی...

وچشمهایم را پشت افتاب جا می گذاری

دلم پرازخون می شود ...

وقتی سلامم رانمی شنوی ودرکشتزارزندگی بذرهای شعله می پاشی...

ترانه های جبرئیل رابشنو واز تپه های غرور پایین بیا...

اگرستاره هااز راه برسند ماه به تو نگاه نخواهد کرد..

حرفهایم را باورکن....

یاسمن ها درخشنده تر ازپیش در حاشیه باغچه نشسته اند

وبه اواز ماهی های حوض گوش می دهند....

دانه های برف کی جامه هایمان راسپید خواهد کرد...

کاش کسی انبوه برف را از بام قلبهایمان پاک کند...

رگهای من شبیه زمستان شده اند...

پلکهای مرطوب مرا باورکن ...

این باران نیست که می بارد صدای خسته من است که از چشمهایم بیرون می ریزد...

بیااز دالانهای تاریک بیهودگی عبور کنیم وبه چمنزاران روشن برسیم....

گذشته های خاموش رادور بریزوخانه راازبوی زنبق پرکن...

بیاقلبهایمان رادراقیانوس بشوییم تاهیچ گاه طعم نمک رافراموش نکنیم....

اگرسلامم راپاسخ دهی از اوازقناری ها  برایت انگشتر وگردنبندمی سازم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:32  توسط پرنیان  |