تبليغاتX
عمومی
بگذاریدگفتن تولدت مبارک سهم من  باشد سهم دستهای پر از خالی من.....

سهم دلواپسی هایم....

سهم بغضهایی که کاشتندو قد کشیدند درلابای نبودنش....

روزتولدتوستاره هادمیدند

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند

روزتولدتوبخت من ازراه رسید

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسید

تكرارحرفهای منی مثل سرودزندگی

باهفتاآسمون پرازگل یاس ومیخك

باصدتادریاپرازعشق واشتیاق وپولك

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست

با شکوه ترین روز دنیا تولد توست

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او

خود زیباست، مظهرایستادگیست

سربه زیرو با نجابتست

۲۵مرداد...تولدت مبارک

از طرف پرنیان تقدیم به متین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 9:24  توسط پرنیان | 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:6  توسط پرنیان | 

میخواهم بگویمت

پیش بتاز وبکوش

برای انچه که میخواهی

میخواهم بگویمت

پیش بتاز وبکوش تا حادثهای اتفاق بیافتد

در طول راه

چه بسا خارها باشد

خارها ی نومیدی وتردید

امااگر استین همت رابالا نزنی

هرگز نخواهی توانست

انگاه که بیم زده ای

دلیلی داری که بخود بیایی

وشادباشی که شجاعت ورزیده ای

کوشیده ای

برای رویاهایت

که تنها تویی که میتوانی انان را جان بخشی ..... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:17  توسط پرنیان | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم"
 
علي شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:18  توسط پرنیان | 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:42  توسط پرنیان | 
مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد
مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"
افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته
سوار اتومبیلش شد و رفت

 

روزی خداوند تصمیم گرفت که بیاید روی زمین
روزی خداوند تصمیم گرفت که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمامگاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تابرایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با دههزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگیکنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینهاش شد و به سفر خود ادامه داد.
.
.
.
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروسشهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم. عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم اززندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت .
.
.
.
مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرودآمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعتخراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم.. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آنبزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

 

یک زوج در اوایل 60 سالگی
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین
خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفر کنم
پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم
خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد!
پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن
، ولی پری ها مونث هستن

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .

کشيش پيش خود گفت : � من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد .�

اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت :
خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سياستمدار خواهد شد






 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:30  توسط پرنیان | 
مقایسه دانشگاه با فیلم ها
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
استاد دانشگاه = گاو
رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:12  توسط پرنیان | 
نمره 20
در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند که : "کم گوی و گزیده گوی چون در"

 

گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي
گـلـه مـيـكـرد زِ مـجـنـون لـيـلـي كـه شـده رابـطـه‌ مـان ايـمـيـلـي
حــيــف ازان رابـطـة انـسـانـي كـه چـنين شـد كـه خـودت ميداني
عـشــق وقـتـي بـشـود دات‌كـامي حـاصلـش نـيـسـت بـجـز نـاكـامـي
نـازنـيـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده يا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ايـمـيـل زدم پـيشـترك جـاي "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگين است بـه درك گـر غم مـن سنگين است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!
آنـقـدر دلـخـور ازيـن ايـمـيـلـم كـه بـه ايـن رابـطـه هـم بـي ‌مـيـلم
مـرگ لـيـلي، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جاي "اوكِي" ، "كنسِل" كن
OFF كـن كـامـپـيـوتـر را جـانـم يـار مـن بـاش و بـبـيـن مـن ON ام
اگـرت حـرفـي و پـيـغـامـي هسـت روي كـاغـذ بـنـويـس بــا دسـت
نــامـه يـك حـالـت ديـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـيِ @ شــده‌ام
كرد "ريـپـلاي" بـه لـيـلـي مـجـنـون كه دلم هست ازين "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتي كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـيـش تـو خـواهـم آمـد هي مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـي تـو عـزيـزم لـيـلـي ديــگر از مــن نــرسـد ايـمـيـلي
نـامـه ‌اي پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـيـدي كـه سـرآيـد قـهـرت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:8  توسط پرنیان | 
3Jokes Love1

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم، در کنارِ هر که هستم
نقش سنگم، سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر، یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا، که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم، بُوَد ز یاد او نشانی
نکرده یک دم از محبت، به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی، داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم، تا که هر دم،
می رسد عشقش به فریادم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:45  توسط پرنیان | 
 axduoni.blogfa

 خواب ديدم خواب اينکه مرده ام         خواب ديدم خسته و پژمرده ام
روي من خروارها از خاک بود               واي قبر من چه وحشتناک بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت                  قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود                 غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هيچ کس يارم نبود           زان ميان يک تن خريدارم نشد
هر که آمد پيش حرفي راند و رفت       سوره ي حمدي برايم خواند و رفت
نه رفيقي نه شفيقي نه کسي           ترس بود و وحشت و دلواپسي
ناگهان از راه رسيدند دو ملک               تيره شد در پيش جشمانم فلک
يک ملک گفتا بگو نام تو چيست           آن يکي فرياد زد رب تو کيست
در ميان عمر خود کن جستجوي          کارهاي نيک و زشت خود بگوي
ما که ماموران حي داوريم                 اينک تورا سوي جهنم مي بريم
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود            دست و پايم بسته در زنجير بود
غرق اندوه و تالم دل فکار                مي کشيدندم به خفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد              از جنان در هاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار آسمان                   نور پيشانيش فوق کهکشان
بر سرش دستار سبزي بسته بود     نور حق در چهره اش تابيده بود
در قدوم آن نگار مه جبين                پيش پاي حضرت عشق آفرين
دو ملک سر را به زير انداختند        بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتند اين زمزمه      آمده اينجا حسين فاطمه
سوي من آمد مرا شرمنده کرد      مهربانانه به رويم خنده کرد
گفت آزادش کنيد اين بنده را          خانه آبادش کنيد اين بنده را
اين که اينجا اين چنين تنها شده     کام او با تربت من واشده
مادرش او را به عشقم زاذه است   گريه کرده بعد شيرش داده است
اين که مي بينيد در شور است و شين  ذکر لالا ئيش بوده يا حسين
اسم من راز و نيازش بوده است         خاک من مهر نمازش بوده است
اينکه در پيش شما گرديده بد              جسم و جانش بوي روضه مي دهد
پرچم من را به دوشش مي کشيد    پا برهنه در عزايم مي دويد
سينه چاک آل طاها بوده است        چاي ريز هيئت ما بوده است
بارها لعن اميه کرده است              خويش را نذر رقيه کرده است
حرمت من را به عالم پاس داشت     ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم کفن کرده به تن              روز تاسوعا شده سقاي من
تا که دنيا بوده از من دم زده              او غذاي روضه ام را هم زده
گريه کرده چون براي اکبرم                 با خود اورا نزد زهرا مي برم
هر چه باشد او برايم بنده است           او بسوزد صاحبش شرمنده است(يعني خدا)
در مرامم نيست او تنها شود                 باعث خوشحالي اعدا شود(يعني دشمنها)
در قيامت عطر و بويش مي دهم           پيش مردم آبرويش مي دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت                      مي شود همسايه من در بهشت
آري آري هر که پا بست من است  نامه

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:31  توسط پرنیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام انکس که مروارید عشق را در صدف قلبهاقرار داد تا هدیه ای برای قلب های شکسته معشوقان باشد

نوشته های پیشین
مرداد 1389
بهمن 1388
آذر 1388
تیر 1388
پیوندها
دنیا
دانلودستان بلاگفا
ابی اسمان
moh3en
.:::: ۩۞۩ کلبه ی وحشت ۩۞۩ ::::.
کلبه عشق
کلبه مجازی
سکوت اشک
شیمی _pic
ارامکده
عجب وبی دارم....
ناردانه
دهشک قاین
مونا الهی
هیچ کس در سنگستان
parnian
شعر شعر شعر
me&god with no one els
اشک
دست نوشته های صالح کنکوری ومهدی سنتوری
غریب بی نشونه
ساز خاموش
رپ ایران
کد برای وب
یوسف نقی زاده
سلطان غم ها
فارس پاتوق
حرفهای دلم
روزگارم بر خلاف ارزوهایم گذشت
روزگار غریبیست نازنین
یادداشت خبر نگار
" بهشت بی قراره حسین(ع) "
چمدانهای گمشده
اموزش های نظامی
کاکتوسی
ازشبنم عشق خاک ادم حوا گل شد
تنهاترازسکوت
عکس های زیبا از بازیگران ایرانی-خارجی-کر ه ای
هرچی هستی همون باش,,,هرچی نیستی نگو کاش
ما از آن سوخته دلانيم كه کس کینه نداریم
موزیک
دیوانه شدم چون تو دیوانه ام کردی
جنگ افزار شناسی
وبلاگ شمسه
کنگان
هستی
عشق گمشده
کانون جوانمردان کنگان
▄▀▄▀غریبــــــــــــــــــه ▄▀▄▀.
زیر پوست عشق
sweetheart
عاشقان دلسوخته
دهکده عشق
دنیای اطلاعات و دانلود.......هادی"
ستاره دار شب ها
و در آن سوی این چشم انتظاری ها.....
کلبه عشق
بعد از خدای یگانه خدای دلم تویی
پسر بارانی
مهتاب رفیق تنهایی
معرفي سايت ها و بهترين هاي اينترنت
اشعار عاشقانه
سلطان پنگوئن ها
شاپری کوچک صورتی
یار
هرچیزی درمورد جن بخوای..........
اطلاعات عمومی برای نوجوانان
مرز رسیدن
رها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM